تبليغاتX
شیوه صفر درجه

شیوه صفر درجه

ادبیات و فلسفه

روز ها به کندی می گذرندو همه چیز کشدار است در این اوضاع راستش نمی دانم باید دقیقان در مورد چه چیزی بنویسم بعد از این همه مدت که می خواهم به روز شوم یا اصلاْ چرا باید بنویسم.

از دوستانم بیشتر دورا دور خبر دارم. فلانی فیلمش جایزه برده فلانی کتابش منتشر شده فلانی پناهنده شده یا فلان دوست که دیگر در میان ما نیست.البته هرچه باشد حداقل اوضاع کسالت بار نیست می شود آخر شبی فیلمی دید قدمی زد تنها توی خیابان و چشم دوخت به دنبال مناظری که تا دیشب ندیده ای مخفی شده اند از نگاه تو.

یک شعر جدید و دیگر هیچ:

خواهرانه ها

نان برکفم

چشم در مشت

گیس هایم را افشان می کنم

تا دلربائی کرده باشم از این فصل ها

 از این احوال پژمرده

که بهم می زند دورو برم را

تنهایی همین است

حوصله می ماند اندازه ناله کردن

و آه کشیدن  که سطل زباله ی من کو!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:33  توسط افسانه حقیقی  | 

البته

عاشق این فضای مجازی هستم. همه ما را به هم نزدیک می کند. مرا از آن سوی مرز ها و دوستانم را در این سو، خیلی وقت بود فرصتی برای گذاشتن پست جدید نداشتم. اما امروز ظاهراً روز دیگری است. هرچند همچنان اخبار چندان خوش آیند نیست و بجز چاپ کتاب چند نفری از دوستانم که در اینترنت خبرش را دیدم خبر مهم دیگری که دلخوش کند مرا نبوده، اما همیشه همین بهانه های مختصر می شود امکانی برای آنکه دریچه روبه دنیای دیگر بگشایی.

دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده اما مجال برگشتن نیست، حداقل به این زودی ها نمی دانم فردا چه خواهد شد.با یک شعر این پست را هم می بندم.

غیر منتظره

درست    گریبانگیر شده

این همه فرشته ی معلول

اماانتظار دیگری هم هست

مثلاً از همین ابر

که وقار داشته باشد

نه اینکه چهره استخوانی مرا

با این همه چشم

اینطور به آتش بکشد

جای باران

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:11  توسط افسانه حقیقی  | 

در کم ترین زمان

مرا که دیگر از توان تنم بیرونم

میان زباله ها

کنار پرت جاده ای متروک

پیدا می کنی

از زندگی سیر نشده ام

باور کن

زندگی مرا بالا آورده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 14:0  توسط افسانه حقیقی  | 

مدت های زیادی از آخرین پستی که در این وبلاگ گذاشته ام می گذرد.حوادث پس از انتخابات ایران آنقدر مرا شوک کرد که روال زندگیم را بهم بزند.کشته ها،بازداشت ها و اعتراض های مردم در داخل کشور ایرانیان سراسر جهان را در جریان یک همدلی عمومی قرار داد و باعث شد یکبار دیگر ایرانی بودن خود را با حضور در تجمع ها و گردهمائی ها بیاد بیاورند و حس کنند فرصتی دست داده تا خشم خود را نسبت به شرایط غیر انسانی که وجود دارد اعلام کنند.

۱-

ندا جان

راستش را بخواهی

تو کشته شده ای

و این یعنی که خون در تنت ماسیده،قلبت ایستاده و ...

 

خوب ما هم ناراحتیم ،شعار می دهیم

اما راستش را بخواهی

جنگلی سوخته در سرماست

با ریشه هایی که از خاک بیرون زده اند

و بادها خاکسترشان را در هوا بلند می کند

 

ندا    تو حالا یا خوشبختی یا دیگر وجود نداری

البته این اعتقاد هم هست که شاید دوباره به دنیا آمده باشی

اما راستش را بخواهی دارم فکر می کنم

وقتی تو هم فراموش شدی

چه فکری باید برای این وضع نکبتی داشته باشیم

 

 این همه کثافت دورمان را که می بینیم با چه بهانه ای فریاد بزنیم

خبر بنویسیم

و یک عده که آنها هم پیشتر مثلاً سی چهل سال پیش یک عده مثل خود ما بوده اند را

محکوم کنیم

با حرف و فحش هایمانآبتین

 ۲-حادثه تلخی که در حین این درگیری ها برای بکتاش ابتین اتفاق افتاد هم باعث ناراحتی من شد. شنیده ام که آسیب دیدگی ها و جراحت او به حدی است که نزدیک دوماهی شده او را خانه نشین کرده است .بکتاش با آن همه انرژی و توان می دانم که امروز واقعاً روی تخت آن هم دوماه در منزل بودن چه رنجی کشیده ، امیدوارم هر چه زود تر بهبود پیدا کند و متوجه باشد که رنج او غرور هر ایرانی وطن پرست است و امیدوارم که دوستانش قدر این رنج را بدانند.

۳-کتاب جدید دوستم داریوش معمار در ایران توسط انتشارات آهنگ دیگر چاپ شده اسمش را هم گذاشته پارو زدن در خاک ، آن را خواندم بعضی شعر های آن بخصوص شعر چهارده قسمتی آخر دفتر اول بنظرم عالی بود یک تراژدی در مورد زندگی.گفتگویی با داریوش معماررا هم در مورد کتاب جدیدش خواندم که مطالعه آن را به شما هم پیشنهاد می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط افسانه حقیقی  | 

 

کشته

دیگر به خوبی می شود خمودگی را حس کرد. آمده ام پاریس شهر رویاها بعد هم می آیم تهران اینجا با کلی آدم دیدار کردم دارم آماده می شوم برای  پایان نامه مسئولیت سنگینی است.

1- می گویند هیچ کتابی در ایران مجوز چاپ نمی گیرد مانده ام بیایم ایران چه کار و قتی در میدان انقلاب نمی توان با ذوق دیدن یک کتاب جدید گشت مانده ام بیایم تهران چکار و قتی هر لحظه ممکن است گشت اجتماعی شخصیتم را لگد کوب کند. اخبار مرا به اینجا رسانده اما خوب ایران را دوست دارم باید بیایم در هوایش نفس بکشم .

2- تیر ماه ؛18 تیر ماه سالروز جنبش دانشجویی؛سرکوب جنبش دانشجویی خیلی عصبی می شوم وقتی یاد آن روز ها می افتم.

3-اما ادبیات خبر جایزه شعر نیما و خورشید کمی از این حال و هوای بی حوصلگی جدایم کرد و شد انگیزه ای که بروم بگردم ببینم در این سایت های اعلام شده چه شعر هایی هست و چند روزی را صرف خواندن کردم کیف کردم امیدوارم برگزار کنندگان موفق باشند و پیروز.

اما شعر جدید...

هیکل تلخ

شلوار جین رنگ و رو رفته

پیرهن چهار خانه تابستانی

و دستی در موهایت به نشانه بی حوصلگی

اینطور روبرویم ظاهر شدی

در فال قهوه ی مادام

ساعت ۲ بعد از نیمه شب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:57  توسط افسانه حقیقی  | 

جداْ دنیا جای خطر ناکی است. آدم از هیچ چیز سر در نمی آورد .یکی از دوستانم دی وی دی سریال مرد هزار چهره را برایم فرستاد و دیدم واقعاْ تهوه آور بود . این آقای کارگردان جداْ با خودش فکر می کند دنیا به اندازه همین دایره تنگ نگاه ایشان است . آخر چطور می توان اسم چنین لودگی را شوخی گذاشت . حالم بهم خورد.

از فروردین امسال روز به روز مصیبت رسیده . اما حوصله نوشتن در موردشان را ندارم.

این روز ها حال و هوای شعر در اینترنت ژر رونق است. شعر های خیلی خوبی خواندم. خصوصاْ در سایت وازنا و والس .کلی وب گردی می کنم و خوش گذرانی. عصر آدینه هم یک ویژه نامه جالب برای مجلات ادبی در آورده بود که هم باعث تعجب من شد و هم موجب باز شدن دریچه های تازه ای از معنای کار مطبوعاتی در ایران.

یک موضوع دیگر اینکه حجم مقالات خوب در حوزه ادبیات در این سال کم شده.

نامه اعتراض ناشران هم برایم هم درد آور بود هم خواندنی . آقای وزیر دست از سر فرهنگ بردارید؟

یک مجموعه شعر خوب هم همین روزها خواندم از حافظ موسویِ زن تاریکی کلمات و شعر های جدید اقای اکثیر که به نظرم خیلی از هم پاشیده و پر از ژست های آبکی بود. کتاب دوم گفتگو های رویایی را هم خواندم که کلی کیف کردم از این فلسفیدن های شاعرانه.

اما شعر جدید.

کوله پشتی

 

دختری تنها هستم در دهلی

خوب

چکار می کنی؟

یک درخت کاشته ام در باغچه

و از صبح به رشد آرام آن نگاه می کنم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط افسانه حقیقی  | 

 

چه اوضاع شنگولی

دیگر برایم مفهوم دانشجو در ایران با زندان /عذاب/ تعلیق و هزار کوفت و زهرمار دیگر یکی شده. دلم برای روزهای بهتر تنگ است نمی دانم این برف ها کی آب می شوند تا سر این آقایان از توی برف بیاید بیرون.

هی وبلاگ ها و وب سایت ها را ورق می زنم همه جا پر شده از متولیان دولت شکسته بند که دارند جشنواره های اینجور و آنجور از خودشان منتشر می کنند و مبلغان و آدم هایی که اصلاْ نمی دانند برای چی کجا هستند. عجب اوضاع بی خودی است.

اما از ناله زیاد خوشم نمی آید در این فصل دو تا مجله به دستم رسید که چرتم را شکست کرد یکی دال  که عالی بود و دیگری سمرقند ویژّ ادبیات عرب که مرا به راه های نرفته برد. رمان بادبادک باز خالد حسینی را هم با ترجمه غبرائی خواندم چه خوب بود . دست دوست عزیزم مهرزاد درد نکند که این ها را از ایران برایم فرستاد . خودم هم بانزدیک شدن به پایان سال دارم برای برگشتن به ایران آماده می شوم.

اما اندر احوال دوستان ژست مدرن غزل پرداز و غزل نویس و وبلاگ ها و مقالاتشان مثل همیشه در عجبم این هم حتماْ از آن ناموزونی های ایرانی است . اما به هر حال بعضی از غزل هایشان مرا شگفت زده می کند.

یک موضوع جالب دیگر هم که این روز ها نظرم را جلب کرده نقد های پرتی است که گاه در باره شعر بعضی آدم ها می نوسند. مثلان نقدی خواندم از آقای ریاحی در مورد شعری از خانم احمدی که اصلان مایه شعر آنقدر پس بود که از نقد به اندازه یک هوا دور بود.

تقسیم

موهایم را بستم پشت گردن

قیافه مردانه می گیرم

اما می دانم که دست از پا

چشم     می بندم به اینکه قوطی ام

خالی   بریده

و آماده برای پرتاب

ساکم را که می گذاری کنارم می دانم باید فقط قیافه مردانه بگیرم

احمقانه است

تقسیم دونفر برای یک زندگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:8  توسط افسانه حقیقی  | 

سلام

 

خیلی دور شدم . اما خیلی هم دلتنگم. راستش حجم کار ها نگذاشته که برسم مرتب تر بنویسم اما امروز مطلع شدم کتاب فروشی ویستار را می خواهند به زور تخلیه کنند . بی وجدانی است . شنیدم خانم حاجی زاده می خواهد کتاب ها و دکور را آتش بزند چه تاوان سختی می دهد این خانم بابت نوشتن.

اخیراْ یکسری گفتگو با چند نفر شاعر در رادیو زمانه خواندم جداْ تاسف خوردم که چرا یک عده آدم باید اینقدر سهل انگار باشند در بروز آنچه که فکر می کنند درست است.

شنیدم آقای رئیس جمهور رفته دانشگاه کلمبیا تا آزادانه جهانیان افکار ایشان را درک کنند اما در دانشگاه تهران پشت در های بسته نظراتشان را به دانشجویان ایرانی تفهیم می کنند . عجب!!!!!!!

سرنوشت دانشجویان زندانی هنوز مشخص نیست .با خانواده هایشان اظهار همدردی می کنم.

شنیدم در ایران مجله ای با عنوان دال دارد در می آید که نگرش خاصی دارد و توسط گروهی از شاعران سراسر ایران منتشر می شود خوشحال شدم و امیدوارم موفق بشوند.

 

شنیدم مجموعه شعر جدید دوست گرامی داریوش معمار توسط نشر آهنگ دیگر چاپ شده تبریک می گویم. اخیراْ البته از طریق دوستان چند مجموعه خوب خوانده ام که یکی پاشیلی های آقای نیستانی بوده و یکی مجموعه شعری از خانم رویا تفتی ولی بهترین کتابی که این مدت خواندم مجموعه شعر زن تاریکی کلمات حافظ موسوی بوده و آن مجموعه شعر قدیمی بیژن نجدی روحش شاد . رمان آخر خانم حاجی زاده هم خیلی عالی بود همینطور رمان بادبادک باز خالد حسینی. ضمن اینکه کتابی از جرجانی خواندم در مورد دستور و صرف و نحو زبان فارسی و بلاغت که مرا شگفت زده کرد دانشگاه تهران منتشر کرده بود خواجه نصیر هم جزوّ خود را از این کتاب نوشته به دوستان سفارش می کنم بخوانند . از  مینای عزیزم که این کتاب ها را برایم می فرستد ممنونم .  

و اما یک شعر

 

اگرکشته شوم

 

به گاندی گفتم

شما بزغاله یتان را از کجا خریدید؟

چطور توی هواپیما راهش دادند تا مقر

آن پارچه سفید تنتان متری چند بود؟

تن نما که نیست؟

بگویید چطور می شود با یک دست میکروفن را گرفت

و از یک میلیارد نفر دفاع کرد

با یک دست بزغاله را

آخر من هم قصد دارم رئیس جمهور محبوب مملکتم بشوم

آقای گاندی

می شود بگویید راز شهرت آدم های احمق در چیست؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 12:5  توسط افسانه حقیقی  | 

بی قراری

ایران را با تمام وجود دوست دارم و به آن عشق می ورزم.

اما

۱- کشوری که در آن نویسنده ای را به جرمی که مرتکب نشده بازداشت می کنند.

۲- کشوری که در آن حتا کتاب فروش ها و ناشران در مسائل صنفی خود امنیت ندارند.

۳- کشوری که در آن هر گونه دفاع از حقوق شخصی و اجتماعی انقلاب نرم است.

۴- کشوری که در آن کسانی برای تو و انگیزه های تو تصمیم می گیرند که هر گز با روحیه و نیاز هایت آشنا نیستند.

۵- کشوری که در آن اندیشیدن دچار بیماری مهلک نا هماهنگی در فهم و انتقال است.

زندگی در آن برای هر کسی می تواند باعث اضطراب شود. و ما مضطرب ترین نسل در بین پنج نسل در گذشته این مرز وبوم هستیم.

برای یعقوب یادعلی با آداب بی قراریش و برای تمام هنرمندان کشورم نگرانم . نگران دختران و زنان کشورم هستم . و البته نگران خودم . نمی دانم چه کاری می توان انجام داد جز نگران بودن . و نمی دانم برای همسر صبور یادعلی چه می توان کرد برای فرزندانش و برای خودش جز اینکه مضطرب باشیم برای قلم و پاس بداریم مقام نویسنده را.

 

آداب بی قراری

برای یعقوب یادعلی

کف سینما را شسته ام

این کارها اینجا برای زنان عیب نیست

با مشت کوبیده ام

توی صورت کسی که مزاحمم می شد در مسیر

اینجا برای یک دختر این کار ها عیب نیست.

راستش را بخواهید

از ماه کلی میوه تازه آورده ام

همراه چند بسته انجیر

اصلاْ هر کار غیر ممکنی که فکر کنید را

اینجا انجام داده ام

بی قرار شده ام

و هر وقت هم دلم خواسته

دست در دست اولین عابر به سینما رفته ام

حالا اگر کسی فکر می کند من متهمم

به جهنم

خدا هم متهم است

که من را اینطور آفریده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:31  توسط افسانه حقیقی  | 

 
 
 
 
          یک سایت ادبی جدید
 
 
 
سلام دیروز مطلع شدم دوست شاعر و منتقد داریوش معمار با نام مستعار کیان آشنا مجله ادبی الکترونیک عصر آدینه را راه اندازی کرده اند رفتم سر زدم جدا که کلی مطالب خوب داشت . به ایشان و دوستان همکارشان در این سایت تبریک می گویم و به همه دوستان پیشنهاد می کنم از این سایت بازدید کنند.

http://www.asreadine.ir

 اما اخبار جشنواره کذائی شعر فجر را خوندم َ خوب نتایج آن قابل پیشبینی بود .

همین روزها برای رفتن به استقبال سال نو میام ایران تا دوستانم رو هم ببینم. خیلی بی صبرم برای حرکت. قبلش می رم دهلی.

مقاله ای از آقای آزرم خواندم در باره شعر صوتی چیز زیادی متوجه نشدم که شاید دلیلش برگردد به مختوش بودن مبنای عینی صوتی بودن شعر و کانال های مختلفی که آقای آزرم به شعر تصویری َفرم در شعر و ابر متن زده بودند که نمی شد آنها را از هم تفکیک کرد اما با این همه با خواندن بقیه نوشته های آقای آزرم نوجویی و تلاش مستمر ایشان مرا تحت تاثیر قرار داد حتا اگر آنها را متعلق به دهه ۵۰ و ۶۰ در اروپاغربی و روسیه و امریکا ی مرکزی بدانم. این تلاش ها می تواند به عمل اجرا در شعر امروز ایران روحیه بدهد.

 

اعتصاب

 

من اعتصاب کرده ام

ریشه های مرغابی را در از چیده ام

و بی حرارت

تنها به رودخانه ای فکر می کنم

که هرگز وجود نداشته

 

خاطره ای در من نیست

در اعتصاب

نه هلال ماهی نه نسیمی در آستانه ی پرده

کف های دریا

شناور ترین بخش چشم هایم هستند

با گیس های درهم و

هیچ انتظاری که نمی کشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط افسانه حقیقی  |